کد خبر 148269
۲۷ مرداد ۱۳۹۹ - ۱۵:۱۸

مفید اسماعیلی در گفتگو با حیات روایت کرد:

آخرین اتوبوس اسرا در راه وطن/ خاطرات شفاهی رهبر اجتماعی کمپ 13 رمادی

آخرین اتوبوس اسرا در راه وطن/ خاطرات شفاهی  رهبر اجتماعی  کمپ 13 رمادی

اسارت جلوه والای دیگری از مقاومت و دفاع بی بدیل رزمندگان در  دفاع مقدس است . آزادگانی که تا پیش از این جانفشانانه در خطوط مقدم  نبرد می کردند اکنون در خاک دشمن، بدون سلاح، مقابل  شکنجه های دشمن و اغوای خود فروخته ها با جسم و جان خود  مقاومت می کنند.

به مناسبت 26 مرداد سالروز بازگشت آزادگان به میهن با جانباز و ازاده سرافراز «مفید اسماعیلی» گفتگویی به شرح ذیل انجام دادیم.

 

 

 

لطفا در ابتدا خودتان را برای مخاطبین ما معرفی کنید

بنده مفید اسماعیلی، جانباز 25 درصد و آزاده، متولد 1347 از قائمشهر هستم. سال 1361،  نوجوان سیزده ساله بودم که به جببه اعزام شدم. من از طریق کمیته انقلاب اسلامی با مشقت فراوان توانستم به جبهه اعزام شوم. اخوی ام مرحوم حاج محسن اسماعیلی، مسئول اعزام گروه های بسیجی به جبهه بود. اصلا خانه ما محلی بود که داوطلبین قبل از اعزام آنجا جمع می شدند و توجیه می شدند. من بسیار مشتاق حضور در جبهه بودم اما خانواده به شدت مخالفت می کردند حتی برای رفتن به جنگ برادرم را تهدید  می کردم. یکی از همان روزها برادرم به من گفت که رامین، پسر عمویم که یکسال از من بزرگتر بود و جثه ای درشت تر از من داشت را می خواهد  به جبهه ببرد. چون با رامین از بچگی کری خوانی داشتم  پایم را در یک کفش کردم که حتما من هم باید به جبهه بروم. برادرم برای اینکه مرا ساکت کند گفت توهم می توانی بیایی. همین که این جمله  از دهان برادرم درامد همان لحضه  خودم را در جبهه دیدم. به کمک همسر برادرم وصیت نامه ای نوشتم و یک دست لباسی نظامی را از محلی نزدیک خانه مان  که مردم اشغال هایشان را می ریزند پیدا کردم. برای اینکه خانواده سرزنش ام نکند نگفتم این لباس را از کجا پیدا کردم فقط گفتم این را کسی بمن داده بشوریدش و اندازه من درش بیاورید. اما بازهم مخالفت ها به خاطر سن ام ادامه داشت. در قائمشهر روحانی داریم به نام حاج آقا پناهنده، ایشان من را خواستند؛ نزدشان که رفتیم پرسیدند برای چه می خواهی به جبهه بروی ؟ در جواب گفتم این همه افراد می روند برای چه می روند. پرسیدند وصیت نامه نوشتی؟ گفتم بله، .وصیت نامه را نشان شان دادم ایشان هم خوششان آمد گفتند کسی که چنین وصیت نامه ای نوشته چرا نباید به جبهه برود

از همان جا اعزام شدید؟

خیر. من به همراه گروهی از دوستان و همشهریان با فرماندهی برادرم با قطار به تهران، کمیته انقلاب آمدیم. پدر و عمویم هم آمده بودند به تصور اینکه کمیته بخاطر سن  و سالم من را اعزام نکند و آنها من را به شهر برگردانند که در ابتدا همینطورم هم شد. مسئولان کمیته با اعزام من موافقت نمی کردند اما بازهم با گریه و زاری مصر بودم که بروم. با همان حالت پرسیدم چه کسی اجازه نمی دهد من به جبهه بروم گفتند آقای کنی. آن زمان مرحوم آیت الله مهدوی کنی رییس کمیته انقلاب اسلامی بود . به اتفاق فرمانده گروه اعزامی مان که برادرم بود به دفتر مرحوم آیت الله کنی رفتیم ایشان در دفتر حضور نداشتند برادر ایشان آقای باقری کنی آنجا بودند علت حضور ما را پرسیدند شرح ماوقعه را که گفتیم،  گفتند آقای کنی سرشان شلوغ است و وقت ندارند من ناگهان فریاد زدم:« امام با آن عظمت اش به مردم وقت ملاقات می دهد» همین را که گفتم آقای باقری گفتند کسی که چنین حرفی می زند را باید به جنگ فرستاد. این شد که با اعزام من موافقت شد.

 

 

 

 

از تهران به کدام منطقه جنگی اعزام شدید؟

در آنجا مخیر شدیم به اینکه گیلانغرب برویم یا خرمشهر. بین بچه ها که همگی برای بار اول بود به جبهه اعزام می شدند بحث رخ داد کجا برویم.  من نظرم روی گیلانغرب بود. آن هم فقط بخاطر اسمش .

در شعر معروف «باز باران با ترانه ...» اسم گیلان را شنیده بودم و تصور می کردم این همان گیلان است. غافل از اینکه گیلان مدنظر آن شعر همین استان همجوار خودمان است. برای بچه ها شروع کردم از گیلانغرب تعریف کردن که سرسیز و جنگلی است و آب هوایش شبیه به مازندران است و درنهایت موفق شدم همگی را متقاعد کنم که به گیلانغرب برویم.

آنجا بود که داستان تحویل اسلحه اتفاق می افتد، لطفا آن خاطره را برای مان بازگو کنید

وقتی رسیدیم گیلانغرب باید اسلحه تحویل می گرفتم، اسلحه خانه مانند تمامی اسلحه خانه های دیگر باجه ای  در دیوار داشت که سلاح را آنجا تحویل می دادند . داخل حیاط زیر این باجه  سکویی وجود داشت که رزمندگان برای گرفتن اسلحه روی آن می رفتند. مسئول بخش اسلحه به قد و قامت افرادی که روی سکو. می ایستادند نگاهی می انداخت و سلاحی متناسب را به آنها می داد.نوبت من رسید رفتم بالای سکو. مسئولی که درون اتاق بود گفت نفر بعدی روی سکو بیاید، بلند گفتم روی سکو هستم. مسئول توزیع اسلحه با تعجب سرش را از دریچه بیرون اورد همین که مرا نگاه کرد گفت برای شما اسلحه نداریم من هم پقی زدم زیر گریه و بازهم به سمت برادرم رفتم و گفتم بمن اسلحه نمی دهند. برادرم به عنوان فرمانده گروه اعزامی ما به اسلحه خانه مراجعه کرد ، پرسید  چرا اسلحه نمی دهید ، گفتند بخاطر قدش؛ صبر کنید پس از توزیع اسلحه ها سلاحی مناسب برایش می آوریم. من و یکی از اشنایانم که او هم قامتی کوتاه اما بلندتر ار من داشت را داخل اتاق بردند. دو قبضه کلاشینکف یکی معمولی دیگری تاشو به ما دادند. آن موقع این سلاح  غنیمتی بود یعنی اسلحه ای بود که از عراق به غنیمت گرفته بودند. اوایل نحوه استفاده از این سلاح را نمی دانستم تا اینکه به کمک یک سرباز ارتش توانستم با اجزایش آشنا شوم و باز و بسته اش کنم.

تا کی گیلانغرب بودید؟

در تاریخ 8/8/63، دایی ام چون مسئول کمیته بود ، برای بازدید آمده بود گیلانغرب و از آنجا برای سرکشی به گروه دیگرمان به آبادان می خواست برود برادرم گفت: مفید را با خودت ببر. سه چهار روز بعد از فتح خرمشهر به آنجا رسیدم . برای اولین بار خرمشهر را می دیدم که بدل به شهر مخروبه ای شده بود.

مختصری  راجع به جانبازیتان برای مان بگویید

جانبازی من چندین مرتبه  اتفاق افتاد. در عملیات نصر 1365 از ناحیه سینه و دست مجروح شدم در فاو سرم مورد اصابت تیر قرار گرفت که گوشتی بود در سال 1366 از ناحیه چشم مجروح شدم و جانباز 25 درصد هستم. و سر اخر کمی قبل از اسارتم در جزایر مجنون شیمایی شدم .

 

 

 

 

نحوه اسارتتان به چه شکل بود؟

ان موقع  فرمانده گروهان در جزایر مجنون بودم. چهارم تیر ماه 67 بعثی ها بمب شیمایی زده بودند و ما پس از دریافت فرمان عقب نشینی با خودرو تویوتا همراه با تعدادی از همرزمان به عقب بر می گشتیم که مورد اصابت راکت قرار گرفتیم. من و راننده از دو جهت مخالف به بیرون پریدم اما دیگر همرزمان به شهادت رسیدند و تعدادی مجروح شدند، البته بعدتر شنیدم که مجروحان نیز را با تیر خلاص به شهادت رساندند. از ماشین که بیرون پریدم هلی کوپتر دشمن در نزدیک من نشست تکاور بعثی با ماسک و اسلحه از هلی کوپتر بیرون پرید به من گفت بایست، همان لحظه دو نفر از بچه های بسیج پایین جاده ایستاده بودند و ما را تماشا می کردند همین که  نگاهم  به طرف آنها چرخید این تکاور عراقی هم با دنبال کردن چشم  من،  برگشت و اسلحه اش را سمت آنها گرفت من از این فرصت استفاده کردم و به سمت نیزار شیرجه زدم خودم را پشت دیواری از زباله ها انداختم  که آب نیزار به طرف جاده آورده بود و به سمت ایران دویدم. تکاور عراقی با دنبال کردن من، شروع به شلیک کردن کرد. با تمام شدن خشابش داخل نی زار شدم. تا اینکه نی زار را آتش زدند، من که شیمایی شده بودم، گرمای شدید تیرماه در جنوب یک طرف، حرارات این آتش هم از طرف دیگر دما را تا هفتاد درجه برده بود و باعث شد که به سمت خاکریز بیایم و چون خاکریز دست دشمنان افتاده بود ، آنجا اسیر شدم

قدری راجع به تجربیاتتان در بدو اسارت بگویید؟

بگذارید مطلبی را خدمتتان عرض کنم. نیروهای مقابل ما یعنی عراقی ها، به دو دسته تقسیم می شدند گروهی بعثی بودند و یک سری افراد دیگر که صدام آنها را به اجبار به جنگ آورده بود. روزی که اسیر شدم سربازی نامم پرسید، گفتم «مفید» از آنجا که این اسم در عراق هم پرکاربرد است یک سمپاتی بین ما بوجود آمد، سپس از مذهبم پرسید که گفتم شیعه هستم. از من پرسید چه می خواهی گفتم «ما» با سری قمقه اش بمن آب داد. گواراترین آبی که من در طول عمرم نوشیدم همان آبی بود که سرباز عراقی بمن داد. آنروز شیمایی شده بودم و در شرایط سخت عملیات بودم وقتی آب را می خوردم احساس می کردم آتشی درون قفسه سینه ام دارد خاموش می شود. اما در همان حین یکی از افسران عراقی با دیدن این صحنه آن سرباز را مورد ضرب و شتم قرار داد.

از آنجا شما را به اردوگاه بردند؟

چند روزی در بصره بودیم سپس به بغداد رفتیم پس از ارزیابی اسرا، من را به استخبارات بردند، آنجا یک سری اطلاعات غلط به بعثی ها دادم . هر اسمی که با شنود بی سیم شنیده بودند را از من می پرسیدند که من در پاسخ می گفتم در فلان عملیات شهید شده است. بعد از استخبارات من را به کمپ  13 رمادی فرستادند، ده روز در قاطع دو کمپ سیزده بودم بعد از مدتی که مجروحان را به قاطع سوم آوردند؛ گفتند چه کسانی امدادگری بلد هستند چون دو  تن از دوستان ما در آن قاطع بودند من خودم را داوطلب کردم. و یک سال در قاطع سوم ماندم. آنجا بود که اثرات شیمایی خودش را نشان داد، تمام آن یک سال بیمار بودم. غذا که می خوردم بالا می آوردم و بیست کیلو وزن کم کردم. بخاطر فعالیت هایی که داشتم من را بعنوان رهبر اجتماعی به کمپ 17 تبعید کردند.

چه فعالیت هایی داشتید؟

در کمپ سیزده تعدادی از منافقین و سست باوران حضور داشتند که اسرا را تشویق به پناهندگی می کردند. من هم مقابل آنان جبهه گرفتم و فعالیت هایی بر علیه جریان انحرافی شان به راه انداختم همین ها باعث شد که به کمپ هفدهم فرستاده شوم

.

از کمپ 17 تکریت بگویید

آنجا با حاج آقا ابوترابی و اندیشه هایش آشنا شدم و نوع نگاهی که ایشان به مساله دفاع مقدس و اسارت داشتند. تمامی اسرایی که آنجا مسئولیت  داخلی داشتند، مثل مسئول آسایشگاه یا پخش غذا و ... همگی شاگردان آقای ابوترابی بودند.  من هم با تاسی از اندیشه های حاج آقا ابوترابی فعالیت های فرهنگی خود را شروع کردم. من پیش از اینکه به جنگ بروم زمینه کار فرهنگی را داشتم، مسئول کتابخانه قائمشهر بودم و بسیار کتاب می خواندم. حتی در دوران جنگ هم کتابخوانی من ادامه داشت  آن روزها که در اسارت بودیم تمام رمانهایی که خواندم را برای اسرا بازگو می کردم.

شیرین ترین و تلخ ترین خاطره دوران اسارتتان چه بوده است؟

تلخ ترین خاطره ، شنیدن خبر رحلت امام است. وقتی خبر را شنیدیم بسیار متاثر شدم به گوشه ای رفتم، سرم را لای زانوهایم گذاشته ام و گریه کردم یکی از اسرا بالای سرم آمد و بمن گفت جلوی عراقی ها ضعف نشان نده و صبوری کن. پس از پخش خبر قاطعی که رفقای ما بودند شلوغ شد و آنجا شروع به سینه زدن و عزاداری کردند. از خاطرات شیرین هم می توان به نقاشی کشیدن برای اسرا اشاره کنم. نامه هایی که از ایران برای اسرا می آمد بعضا همراه با عکسی از اعضای خانواده شان مثل برادرزاده یا خواهر زاده خردسالشان بود. من آن عکس ها را نقاشی می کردم و اسرا  در نامه بعدی نقاشی آن عکس را بعنوان سوغات اسارت به ایران می فرستادند.

 

روزهای آخر اسارت و احساس تان را حین ورود به ایران برایمان بگویید؟

ما اخرین گروه صلیب دیده بودیم. یعنی آخرین گروه از اسرایی که صلیب سرخ جهانی در آن مقطع دیده بود. بچه های کمپ 17 مثل همه اسرای دیگر حزب اللهی و وفادار به انقلاب بودند. روزهای آخر تمرین سرود به زبانهای مختلف می کردیم که در روز آزادی جلوی خبرنگارها آن ها را بخوانیم و پیام جمهوری اسلامی را به جهان مخابره کنیم. اما متاسفانه ما را نیمه شب آزاد کردند. در تبادل اسیر سال 1369 ما آخرین اتوبوسی بودیم که به ایران برگشتیم. یادم می آید وقتی برمی گشتیم،لب مرز، سرم را از پنجره بیرون آوردم،  سه چهار نفر از بچه های پاسدار ایستاده بودند، فریاد زدم برادر پاسدار! برادر پاسدار! آنها طرف من دویدند پرسیدند چه شده است گفتم خواهش می کنم بروید ته اتوبوس شاید ما را دوباره به عراق بازگردانند. خب این اوج دلتنگی به وطن بود. گاهی اوقات افرادی بخاطر ناملایمات اقتصادی راجع به کشور بدگویی می کنند من می گویم بدترین شرایط حاکم بر کشور را داشته باشیم بهتر از این است که به کشور دیگری پناهنده شویم. همان موقع اسارت می توانسیتم خوش رقصی کنیم و از مواهب خاصی مانند غذای خوب و امکانات دیگر استفاده کنیم اما تمام آن شکنجه های سخت و شرایط دشوار را برای نام ایران تحمل کردیم. با اینکه برای دفاع از ایران و انقلاب به رجا لازم باشد می روم اما هیچ چیز به اندازه حضورم در ایران ، شهرم، و محله ام لذتبخش نیست. هم اکنون که با شما صحبت می کنم در خانه پدری ام هستم، در روستایی در قائمشهر.

به نظر شما چه جیزی باعث تفاوت  میان رفتار ما با  اسرای عراقی  و رفتار بعثی ها با اسرای ایرانی  می شد؟

ببینید جنگ ما جنگ پاک بود. ما در حال دفاع بودیم و نگاه مان به مقوله جنگ نگاهی دینی بود. ما در مکتب امام می جنگیدیم نه صدام عفلقی. بنده در دوران جنگ با اسرای عراقی دوست می شدم . یادم می آید در عملیات نصر چهار که کلی اسیر گرفتیم، اسرای عراقی دنبال من بودند، از قبل تعریف من را شنیده بودند که مفید نامی هست و امورات اسرا را رتق و فتق می کند. بگذارید خاطره ای برایتان بگویم. یکی  از اسرا به پسر عموی من که شهید هم شد، یک ساعت مچی که شیشه اش هم شکسته بود، می دهد پس از شنیدن فتوای امام  بدین مضمون که  اگر اسیری از سر ترس چیزی به شما بدهد غصبی است و نماز  را باطل می کند، پریشان خاطر شد بمن می گفت چه کنم اگر دور بیاندازمش اسراف است و اگر نگه اش دارم نمازم باطل است. من هم به طنز گفتم که به یک بی نماز آن را بده. قصدم از بیان این خاطره این بود که شما تفاوت نگاه ها را بدانید.

 

 

سیزده ساله بودید که به جنگ رفتید پس از اسارت تحصیلات خود را ادامه دادید؟

 بله رفتم از سطح متوسطه ادامه دادم. سال 71 به دانشگا ورود کردم و مدرک فوق دیپلم رشته نقشه کشی را از دانشگاه امام حسین دریافت کردم. بعدتر سال 1383 در مقطع لیسانس تاریخ خواندم. سال 1387 وارد مقطع کارشناسی ارشد شدم و در سال 1392 از پایان نامه ام دفاع کردم. و سال 1395 در مقطع دکتری رشته تاریخ پذیرفته شدم.

با توجه به رشته تحصیلی تان ، به نظرتان دفاع مقدس چه جایگاهی در تاریخ معاصر دارد؟

پیش از اینکه تاریخ بخوانم، نظامی بودم. یکی از درسهای نظامی ها دشمن شناسی است. به نظر من رخدادهای که امروز در منطقه مشاهده می کنیم ادامه همان فتنه ای است که صدام آن سالها به راه انداخت. در منطقه ما رژیمی وجود دارد که به تعبیر امام غده سرطانی است. امام تشخیص تاریخی داد و اسم درستی روی این رژیم غاصب گذاشت. کاری که اسراییل در منطقه انجام می دهد شبیه به کاری است که یک غده سرطانی در بدن انجام می دهد.  جمهوری اسلامی می خواهد مردم منطقه را هوشیار کند که امریکا و اسراییل در پی تجزیه کشورهای مهم خاور میانه هستند  تا آنها را غلام حلقه بگوش خودشان کنند. اینها پشتیبان  جریاناتی مانند داعش هستند  که منطقه را نا امن کند. متاسفانه برخی ها با عدم درک مسائل راهبردی دم ازتوافق و ارتباط با آمریکا می زنند و فکر می کنند کلید مشکلات ما آمریکاست. در صورتی که هدف اینها خرد کردن کشورهای مهم منطقه و تبدیل آنها به حکومت های مطیع مانند کشورهای کوچک منطقه مثل  امارات  است.

گویا اکنون مدیریت اندیشکده ای را  در قائمشهر بعهده دارید، چه کارهایی آنجا انجام می دهید

بنده سالهاست که  مشغول به فعالیت های اجتماعی و فرهنگی هستم.  خب الان مشکلاتی برای کشور رخ داده است که قدری وضعیت معیشتی را به تنگنا انداخته است. بخشی از فعالیت های ما در این اندیشکده مربوط به محرومین و مستضعفین است و سعی در محرومیت زدایی داریم. چون به مکتبی باور داریم که از اندیشه های حضرت امام و رهبر معظم انقلاب ارتزاق می کند وظیفه خود می دانیم که امروز با مستضعفین باشیم. با چندین موسسه نیکوکاری همکاری می کنیم و تمام تلاش خود را می کنیم که مشکلات را مرتفع کنیم. در اندیشکده هدفی هم مشخص کردیم اینکه هر شهری می تواند آرمانشهر مهدوی باشد به شرط اینکه امام جامعه وقتی حرف می زند، حرفش زمین نماند. به همین خاطر کارگروه های متفاوتی ایجاد کردیم. مثلا حضرت آقا در هر زمینه ای فرمایش کند ما کارگروه خاص آن را ایجاد می کنیم مثلا ایشان درباره مبارزه با کرونا صحبت می فرمایند ما کارگروهی راه می اندازیم که ماسک تولید کند و مواد ضدعفونی را با نصف قیمت به مردم بدهد.

انتهای گزارش

برچسب‌ها